شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )
174
ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )
عصايى نوك فلزى راه مىرفت و اين همان عصايى بود كه ابن زياد وى را با آن كتك زد . مسعودى در مروج الذهب روايت كرده كه : هانى ، بزرگ قبيلهء مراد و رئيس آن به شمار مىآمد و هرگاه سوار بر مركب مىشد ، چهار هزار تن سواره نظام زرهپوش و هشت هزار تن پياده در ركابش حاضر بودند و اگر همپيمانان وى از قبيلهء كنده به او مىپيوستند ، تعدادشان به سى هزار سواره نظام زرهپوش مىرسيد « 1 » . مبرّد در كامل و ديگران در كتب ديگر آوردهاند كه : عروه ، به اتفاق حجر بن عدى كه معاويه در صدد كشتن او بود ، از شهر خارج شد و زياد بن أبيه او را نزد معاويه وساطت كرد و هانى به كثير بن شهاب مذحجى كه در آمد خراسان را حيف و ميل كرده و از آن سامان گريخته بود ، پناه داد . معاويه به جستجوى وى پرداخت و او نزد هانى مخفى شد ، از همين رو ، معاويه با خود عهد كرد هانى را به قتل برساند . روزى هانى وارد مجلس معاويه شد ، معاويه او را نمىشناخت ، زمانى كه مردم برخاستند ، هانى از جاى خود حركت نكرد ، معاويه سبب قضيه را جويا شد ، وى گفت : من هانى بن عروه هستم كه در كنار تو قرار دارم . معاويه به دو گفت : امروز ، روزى نيست كه پدرت در آن ، اين اشعار را زمزمه مىكرد : ارجّل جمّتى و أجرّ ذيلى * و تحمى شكّتى أفق كميت أمشى « 2 » فى سراة بنى غطيف * اذا ما سامنى ضيم أبيت يعنى : موهاى سرم را شانه مىزنم و لباس بلندم را بر زمين مىكشم و اگر كسى در مورد من قصد سوئى داشته باشد ، افقى خونين مرا حمايت مىكند . ميان جنگاوران سر تا پا مسلح غطيف ، گام بر مىدارم و اگر جور و ستمى متوجهام شود ، زير بار نخواهم رفت .
--> ( 1 ) . مروج الذهب : 3 / 59 . ( 2 ) . در نسخهء اصلى همينگونه است ولى صحيح « و أمشى » است .